انگار سالها میگذره از آخرین نوشته ام. گردونه زندگی تو این مدت هزار بار چرخید. یه جا بالا بودیم، یه جا با سر اومدیم پایین، و این چند ماه قدم قدم، آروم آروم پله ها رو اومدیم بالا. شاد بودیم و غمگین. منتظر بودیم. انتظار و انتظار و انتظار. تلاش کردم بپذیرم. که زندگی همینه لحظه هایی در اون بالا بودن و بعد مدتها تو پایین درجا زدن و تلاش برای رسوندن خودت به اون بالا.
بهش میگم الان که این بالایی، بچسب به لحظه. حالشو ببر. سعی کن از اون اعماق وجودت لذت ببری. که انگار زندگی همینه. باید هر وقت بالایی شمشیرتو تیز کنی و سپرتو آماده که اون پایین برای جنگیدن انرژی داشته باشی. نه حتی جنگیدن، برای سرپا موندن حتی.
منم کنارش خوشحالم. از شادیش خوشحالترینم. شاید حتی از خودش خوشحال تر:-؟ دوست داشتن با آدم چیکار میکنه؟ خیلی قشنگه. وقتی از بیرون نگاه میکردم و هیچکاری از دستم برنمیومد درد میکشیدم. انتظار رو تمرین کردم. پذیرش رو تمرین کردم. سر پا موندن. ببخند زدن. زندگی کردن. چون زندگی رو نباید هیچوقت به تعویق انداخت که همین انتظارا و همین سختیا خود خود زندگیه.
برچسب:
نویسنده: آبتین نجفی