Merry-go-round of life
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 12:45
انگار سالها میگذره از آخرین نوشته ام. گردونه زندگی تو این مدت هزار بار چرخید. یه جا بالا بودیم، یه جا با سر اومدیم پایین، و این چند ماه قدم قدم، آروم آروم پله ها رو اومدیم بالا. شاد بودیم و غمگین. منتظر بودیم. انتظار و انتظار و انتظار. تلاش کردم بپذیرم. که زندگی همینه لحظه هایی در اون بالا بودن و ...
انتظارهای بی پایان
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 12:45
انتظارهای بی پایان هر چقدر به خودم بگم زندگی همین انتظاراست، همین دونه دونه لحظه های عطش رسیدن به یه چیز و رویاپردازی از داشتنش، انگار هیچوقت انتظار کشیدن راحتتر نمیشه. حتی سختتر میشه وقتی ندونی کی به اون چیز میرسی، کی بدستش میاری. هر ساعت صبرکردن برام سخت شده و چهارشنبه ای که انگار هیچوقت نمیرس...
شش صبح
◷
تاریخ انتشار: 1403/6/4 | ساعت: 13:28
هنوز ساعت هفت نشده و من چایی زنجبیلمون ریختم و شروع کردم به نوشتن. تصمیمیه که دیشب درست قبل خواب بعد از یه روز تنبلی گرفتم. تلاش میکنم هر روز این ساعت یا یکم زودتر بیدار شم. حس میکنم به این زمان که فقط با خودم وقت بگذرونم احتیاج دارم. ذهنم و همه دور و برم شلوغه..اضطراب گلومو گرفته. اما تو این ساعت ا...
سرپا موندن
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/21 | ساعت: 12:55
حس میکنم که تنبل شدم یه جورایی. از شلوغی اطرافم خسته ام. این چند روز آخر که با سرگیجه گذشت. خلاصه از این وضعیت خسته شدم و دوست دارم یکم با انرژی تر باشم. برای همین امروز صبح خودمو مجبور کردم 10 دقیقه یوگا کنم و چند خط روزمره نویسی کنم. رفتم دکتر و یکم سرمو چرخوند اینور اونور نمیدونم خیلی تاثیر داشت ...
این روزا
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/15 | ساعت: 19:32
+ امروز ساعت 7 و نیم بیدار شدم. بعد از روتین چای زنجبیل و مرتب کردن خونه و خالی کردن ماشین ظرفشویی، رفتم دویدم. پنج کیلومتر دویدن برام سخت نیست. نه اینکه راحت باشه، اما به خودم اعتماد دارم که میتونم تمومش کنم. الان چالشم سر ثابت نگه داشتن و حتی بالا بردن سرعتمه. پیشرفت بدنمو حس میکنم و این بهم حس خو...
دوشنبه
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/4 | ساعت: 14:55
+ ازون دوشنبه های نیمه آرومه. هوا آفتابیه. به موقع پاشدم و اضطراب خیلی کمرنگ حضور داره. یکم روی مقاله کارآموزیم کار کردم و هنوز خیلی جای کار داره. آهنگ های انیمه سstudio Ghibli رو گذاشتم و کار میکنم. رفتم توییتر و یه سری توییتای مربوط به این قتل اخیر اومد. اضطرابم بالا رفت. دیروز با شنیدنش حالم بد ب...
همه چیز تحت کنترله
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/4 | ساعت: 14:55
در بالکن بازه. هوا ابریه و نسبتا گرم. بعد از اینکه دو ساعتی رو به تمیز کردن خونه گذروندم، آیسد کافی برای خودم درست کردم و نشستم پای لپ تاپ که زبان بخونم. تمیزی محیط بهم حس آرامش میده. دارم محیط اطرافمو خلوت میکنم. وسایلی که دارم بیشتر از اونه که استفاده میکنم. من عاشق خریدم کردنم. در عین حال دارم به...
بهار
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/9 | ساعت: 20:07
"بهار صورتی" رو گوش میکنم. از صبح که تو این هوای ابری بیدار شدم دلم میخواست بهش گوش بدم. وسطش بغض کردم. از حسرت یه زندگی نزیسته با چیزایی که باهاشون بزرگ شدم. نوستالژیک ترین موقع سال برای من قبل عید بود. اون موقعی که مدرسه ها تعطیل میشد و تو آوار خونه تکونی دست و پا میزدیم. تا وقتی که همه چیز تموم م...
از روزایی که میگذرن
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/28 | ساعت: 16:04
+ اونقدر ننوشتم که نمیدونم از چی بنویسم. روزای شلوغی بود. دفاع، سفر، سفر. و حالا منی که تلاش میکنه به زندگی جدیدش عادت منه. همه چی برام تازگی داره. در عین حال مسولیتای قدیمی چسبیده بهم و ولم نمیکنه. دارم تلاش میکنم نو بشم. نفس بکشم. + امروز مصاحبه دارم. اوضاع کار پیدا کردن به خوبی پیش نمیره. هنوز ری...
self doubt
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/11 | ساعت: 18:12
روزای عجیبیه. نمیتونم دقیقا بگم چه حسی دارم. گاهی وقتا خوشحالم. گاهی وقتا غمگین. گاهی وقتا از شدت اضطراب فلج میشم. چند روز دیگه این بار از روی دوشم برداشته میشه و احتمالا سبکتر میشم. اوضاع کار پیدا کردن نامساعدتر از قبل شده برام. هر چند که هنوز خیلی نگرانش نیستم. اما یه اضطراب عمیقی توم گذاشته از جن...
داستان یه روز آفتابی
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/3 | ساعت: 13:18
آفتاب بهاری از صب بی وقفه میدرخشه. بعد از چند سال زندگی تو این کشور ابری میدونم باید ازین هورمونای خوشحالی و انرژی که بی وقفه تو همچین روزایی تولید میشن، نهایت استفاده رو بکنم. صبح رفتم کلید کپی بگیرم که یکشال داشتم عقب مینداختمش. لباسای تابستونی رو چیدم تو کمد و مرتب کردم (میدونم بعد از این چند سال...
روزای معمولی
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/3 | ساعت: 13:18
این روزا کار خاصی نمیکنم. اوضاع بینمون یکم تیره و تار بود و داره رو به سفیدی میره. اوضاع کار هم ریجکت پشت ریجکت. مصاحبه کردنم خوب نیست اینو میدونم. اما خیلی وقت ندارم برای تمرین مصاحبه. کمتر از دوهفته دیگه دفاعمه. یه پیپر باید سابمیت کنم. برای پرسش و پاسخ دفاع آماده بشم. یه پیپر دیکه باید ریوایز کنم...
امروز
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/20 | ساعت: 18:46
برگشتن به خونه دلچسب بود. دلم برای همه متعلقات خونه و همه "خودم" توی خونه تنگ شده بود. برای خیابونا و مغازه ها و درختا هم همینطور. دستم به نوشتن نمیره. بخاطر همه کارای عقب مونده ای که حس بد بهم میده و این حس همه جای بدنم سنگینی میکنه. اونقدر که دیروز به سختی میتونستم تکون بخورم.امروز میخوام قدمای کو...
I think I’m aging well
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/20 | ساعت: 18:46
کمتر کردن سوشال مدیا رابطه خیلی مستقیمی با بهتر شدن حالم داره. همین یه روزی که کمتر تو اینستا غرق شدم، بیشتر زندگی رو در آغوش گرفتم. دیروز غذا پختم وسط کار. بعد از کار رفتم بعد از ماه ها دویدم. بعدش بدوبدو دوشگرفتم و رفتم یوگا. امروزهم قراره به گربه دوستمون سر بزنم.برم باشگاه. بعد از باشگاه بریم با ...
بزرگسالی
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/20 | ساعت: 18:46
getting older رو گوش میدم و به همه بزرگسالیم فکر میکنم. به کل این مسیری که تا اینجا اومدم و حسایی که دارم. دیشب با ش رفتیم بیرون. دختر خوبی بود. اما "دوست" من نمیتونه باشه. اون دوستی که بشینم ساعتها راجب این اهنگ با هم حرف بزنیم. اون دوستی که بتونم ساعتها کنارش حرف نزنم. الف بهترین دوست منه. دوستای ...
یکم آرامش
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/14 | ساعت: 17:49
هوا اینجا حسابی خنک شده. گرمای بخاری و نور خورشید از همیشه دلچسب ترن. کنار خونواده بودن هنوز مثه روز اول رسیدنم شیرینه. با این که خیلی دلتنگ الف و خونه شدم اما میدونم تا آخر عمرم دلم برای این لحظه های ساده تنگ میشه. هنوز از سیکل مصاحبه-استرس در نیومدم. مصاحبه قبلی رو قبول شدم و الان آخرین مرحله که ک...
خشم
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/14 | ساعت: 17:49
حس میکنم رفتار تند نشون دادم با بابام و بخاطر این ناراحتم. خشممو از همه مردای سنتی روش خالی کردم و به نظرم رفتار سالمی نبود. حالا دارم اورتینکینگ میکنم و نمیتونم رو کارم تمرکز کنم. فردا آخرین مصاحبه ست و بخشی از استرس و ری اکشنام برمیگرده به اون. هرچند که توجیه مناسبی نیست. حالا میخوام یکی دو ساعتی ...
mixed feelings
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/14 | ساعت: 17:49
عمیقا دلم براش تنگ شده و ازین که کمتر از یه هفته دیگه میبینمش دل تو دلم نیست. ازین که دوباره با هم ولیعصرو قدم میزنیم ذوق دارم. امروز مصاحبه هم تموم میشه و خیالم راحت میشه. قرص پروپرانولول هم گذاشتم کنار دستم و دیدنش بهم استرس میده:)). احساسات این روزام خیلی گنگه و تمام احساسات درونم جریان داره. بعد...
سفر
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/24 | ساعت: 0:44
دارم ناخونام رو لاک میزنم. بعد از کلی مدت. دو تا دلیل داره. یکی اینکه پیپر رو سابمیت کردم. هرچند که حس رضایتم بهش صفره اما اینکه از لیستم خط خورد خوشحالم و حس سبکی دارم. حس میکنم یجورایی به آخر این چهارسال رسیدم و این مزخرفترین پروژه به حداقل نتیجه رسید. دو اینکه فردا تو راهم و ناخونام از حمل چمدون ...
استرس این روزا
◷
تاریخ انتشار: 1402/10/27 | ساعت: 13:30
همین الان ایمیل دعوت به مصاحبه از شرکت ایده الم گرفتم. یکم ناامید شده بودم و برای همین ذوق زده شدم ایمیلشو دیدم. استرس ماه های بعدی رو داشتم. از نامعلوم بودن اوضاع یکم واهمه داشتم. الانم دارم. اما انگار یه کورسوی امید زنده شد. یکم اشک ریختم از ذوق/ناراحتی. نذاشتم احساساتم تو خودم سرکوب بشه. الان حس ...