قورباغه
قورباغه این هفته ام رو قورت دادم و درفت رو فرستادم برای استاد. یک دقیقه بعد ارسال ایمیل جواب داد! محیط اینجا واقعا استرسیه. این استاده بی وقفه کار میکنه و ساعت 8 شب شنبه داریم ایمیل رد و بدل میکنیم! امیدوارم فردا در آسایش باشم. منظورم از آسایش اینه که به جز جابجایی به خونه بعدی و انتقال دوتا چمدون و...
سیاهی
هفته قبل متوجه شدم که خیلی وقتی لذت های زیادی رو تجربه نکردم. یادم رفته خوشحال بودن و لذت بردن چه شکلیه. طوری که یکشنبه برای کسری از ثانیه خوشحال بودم و بلافاصله "فرار" کرد. یادم نبود چی شد که خوشحال بودم. ازون موقع دلم برای خودم سوخت و غمگین شدم. ازینکه یه علیرغم همه تلاشهام برای شادی مثل یه روبات ...
Eudaimonia
قسمتی از پادکست امروز همون چیزی بود که نیاز داشتم این روزا بشنوم."The Ancient Greeks resolutely did not believe that the purpose of life was to be happy; they proposed that it was to achieve Eudaimonia, a word which has been best translated as ‘fulfilment’. What distinguishes happiness from fulfilme...
اشک
امروز چند بار اشکی شدم. اول صبح که از خونه دراومدم؛ یه سنجابی بود که روزای قبل جلو خونه میدوید و من هی تو دلم قربون صدقش میرفتم و یاد مکس مینداختم. یه ماشین بهش زده بود. بعدش با اون پادکستی که شنیدم همذات پنداری کردم و تصمیم گرفتم رنجامو در آغوش بگیرم. بعد از اون با ویدیو اون پسره تو کانادا که دستکش...
دهه سوم
حس میکنم یهویی خیلی بزرگ شدم. به چهار سال پیش این موقع نگاه می کنم. دانشجوی ارشدم. تو خوابگاه زندگی می کنم. الف هم همینطور. تازه امتحانای ترم سه رو دادم. هنوز تزم رو شروع نکردم و بقیه دغدغه های دانشجویی.و الان چی؟ سه ساله یه زندگی مستقل داریم. پی اچ دی تقریبا رو به اتمامه. باید به خونه خریدن فکر کنی...
عمر بر باد مده
بعضی وقتا فک میکنم من یه گیاهم که انقدر مودم با آفتاب عوض میشه. روزای افتابی پرانرژی بلند میشم. به بیرون که نگاه میکنم لبخند میزنم و بدون هیچ دلیلی خوشحال ترم/کمتر ناراحتم و بهتر کار میکنم. امروز و دیروز بعد از یه هفته برای چند ساعتی آفتابی بود. با الف رفتیم قدم زدیم. اما یادم افتاد که چند وقت دیگه ...
وسواس
اضطراب وسواس شدیدی بهم میده. وسواس ذهنی و فیزیکی. همه جا رو مرتب میکنم، فکرامو، خونه رو، کارای عقب مونده، نوشته ها، فایلای سیو شده تو هزار روز قبلی، همه و همه. اما در حال حاظر با انجام بیشتری ازین کارا هنوز تپش قلبم رو حس می کنم. Adblock test (Why?)
مشاوره
جلسه مشاوره برام مثل جلسه با استادم شده. خیلی عجیبه. اینکه قبلش استرس دارم ازینکه چی میگم. شاید چون اولشه اینطوریم. برم ببینم چی میشه!
الف
بزرگترین دلگرمی این روزام و خیلی روزای زندگیمه. خوشحالم که دارمش. خوشحالم که پیشمه.
گرداب
حس میکنم به اندازه تمام این فکرای تو سرم باید بنویسم تا خوب شه حالم. ولع نوشتن دارم اما کلمه برای نوشتن ندارم. وقتی هم کلمه دارم انرژیشو ندارم. افسردگی چیزی شبیه به گیر کردن تو یه گرداب وسط اقیانوسه. دائم باید تقلا کنی که جلوتر نری. که توی سیاهی فرو نری. روز داره، شب داره، روشنی داره، تاریکی داره، ن...
درهم و برهم
ازینکه همه چی چقدر زود میگذره میترسم. ازینکه 25 26 27 سالگی همین طور میرن و میان ... . بعضی وقتا برام سخته ببینم تو یه سال زندگیم چی گذشته.دیروز با استادم صخبت کردم. بالاخره حرفایی که خیلی وقت بود برام سنگین شده بود و نمیتونستم بگم رو گفتم. و بعد صخبتمون با اینکه خیلی حرف خاصی رد و بدل نشد دیدم چقدر...
تراپی
بالاخره تراپی رو شروع کردم. یه جلسه رفتم سه ماه پیش و دیگه نرفتم. الان 3 جلسه رزرو کردم که تنبلی نکنم. پر از حرفم. پر از اضطراب. هرچند خودم باید بیشتر تلاش کنم که حالم خوب بشه اما نیاز دارم یه نفر کمکم کنه. Adblock test (Why?)
سفرنامه پاریس (1)
مطلب پاریس نیلوبلاگ همیشه تو ذهن من جادویی بود. کتابای مودیانو رو که میخوندم اونقد غرق فضای کافه ها میشدم که خط داستان رو گم میکردم. تصور میکردم خودمو که دارم وسط کوچه های تنگی که دو طرفشو ساختمونای بلند احاطه&nbsp
انتخاب
 خیلی وقتا حس میکنم که مطلب انتخاب نیلوبلاگام اشتباه بوده. شک میکنم به این که یه چیزی رو دوست دارم یا اینکه خودمو وادار میکنم که دوستش داشته باشم. امروز فهمیدم که خیلی ازین حسا وقتی بوجود میاد که کارام تو اون
از گذر روزها
- اینکه چرا انقدر کم مینویسم برام عجیبه!- ساری گلین گوش میدم و کد میزنم و یاد همه احساساتی که با ساری گلین تجربه کردم میفتم. بهش نگاه میکنم که کنارم نشسته و غرق عشق میشم. - اومدیم کتابخونه و الان خورشید دراومد...لیترالی دو سه روزه که خورشید رو ندیدم!- از هفته آینده باید برم دانشگاه و دوباره تلاش کنم...
پسامهاجرت
نوشتن برای من مثه نوره برای گل. هر وقت برای یه مدت طولانی نمینویسم کسل و بی انرژی میشم. شایدم مشکل یه جای دیگست که هنوز نمیدونم. این مدت عجیب و غریب بود. ینی برای همه بوده. از وقتی که مهاجرت کردیم، هم
خونه
این خونه همون خونه رویایی منه. نامجو میخونه "ابر بهارون تو بگو..." و الف که داره موهاشو مرتب میکنه و هر چند دقیقه یه بار همخونی میکنه و نگرانی من اینه که چرا هنوز ظرف نشسته داریم و غذا چی بخوریم و چرا لاله های قشنگمون انقدر زود خشک شدن؟زندگی با تو قشنگه. زندگی کنار تو درست مثه جریان یه رودخونه وسط ج...
شنبه
تنبلی بعضی روزام اعصابمو بهم میریزه. در واقع نمیدونم اعصاب خورده که باعث میشه درس نخونم یا درس نخوندنه که اعصابمو خورد میکنه. بهرحال، جمعه درس نخوندم و امروز تلاش کردم بخونم که نهایتا خوندن هزار خورشی