روشنایی
نور خورشید از سرسرای فضای بین ساختمون پیداست و برای منی که دلم لک زده بود برای این نور، جذاب ترینه. دارم میخونم و سعی میکنم اعتیادم به ارگانایزد بودن رو وارد کارای درسیم هم بکنم و باید بگم که بهترین کاری بود که میتونستم بکنم. حس میکنم اون جاییم که باید باشم و این بهترین حسه.
"انسان"
+ تمام امروز درگیر هزاران فکر کوچیک و بزرگ بودم. مثه تمام این مدت. به این فکر کردم که ایا تمومی داره اصن؟ که روزی میرسه ما مثه یه جهان اولی زندگی کنیم، فکر کنیم، نفس بکشیم.که تهش همه اینا تفاوتا هم حت
25 سالگی
بعد از الف، فقط river flows in you میتونه ذهنمو آروم کنه. هنوزم هزاران خط فکر تو ذهنم جریان داره. اما یه جریان آروم. مثه یه جوی آب که تو یه دشت صاف جریان داره.در آستانه 25 سالگی ام و حس میکنم خیلی بزرگ شدم و همه چی تو اطرافم خیلی بزرگ شدن. چند ساله که روزای نزدیک تولدم خیلی خوشحال نیستم و نمیدونم که...
جمعه
کم کم داریم به لحظات ملکوتی آخر هفته نزدیک میشیم^_^ امروز رو میخوام مفید کار کنم که با انرژی بگدرونم آخر هفته رو. در قدم اول کل روز رو اینستا توییتر نچکم و بذارم برای شب. ببینم چقد موفقیت آمیز پیش میرم!
ترس
اوضاع داره بهتر میشه. رابطم با آدما. در واقع اون ترس صحبت کردن و وارد جمع شدنم کمی کمتر شده.منظورم از کمی مثلا در حد 1000 به 999. معمولا خیلی طول میکشه تا با یه جمعی مچ بشم و خیلی وقتا هم نمیشه و باها
خاطرات
من هیچوقت دوس ندارم برگردم به گذشته. حتی برای یک لحظه. هر وقت به گذشته فکر میکنم یه غم مبهم ذهنمو پر میکنه. ازین که نمیتونم خیلی چیزا رو تغییر بدم عصبانی میشم. ازینکه نمیتونم خیلی چیزا که قبلا داشتم ر
این که زاده آسیاییم
اینکه ازین راه دور هم باز خبرای منفی انرژیمو بگیرن و باز برم تو ذهنم هزارتا سناریوی دیگه برای زندگیم تصور کنم و هزار تا اما و اگر و ای کاش بذارم پشت تصوراتم و هزاران بار مقایسه کنم زندگی خودمونو با این اروپاییای بی دغدغه و تهش با حسادت بهشون و یه آه تموم بشه یعنی جبر جغرافیایی.
نفرین خاورمیانه
یک- شنبه 16 نوامبر 2019هوا سرد بود. شنبه شب نزدیک نیمه شب. داشتم قر میزدم که چرا اومدیم این مراسم. هوا سرده و بهترین کار تو خونه موندن و چایی خوردن بود. شام نخورده بودیم و خیلی گرسنه هم بودم. کنار یه
گذشتن و رفتن پیوسته
همه چی داره خیلی واقعی میشه. همینکه پاسپورت اومد تو دستم همه شادیا و غمای جهان ریخت تو دلم. نمیتونم تصور کنم یه ماه و نیم دیگه و فرودگاه امام و گریه ها رو.
اولین سفر
همین یه ماه و نیم پیش بود. نگران بودیم که ساعت یازده شب بلیط به محمودآباد هست یا نه. اون از اراک اومد و منم خوابگاه. ترمینال شرق با اون همه ماشین و شلوغی و کلی ادم شده بود عاشقانه ترین حای دنیا. چند ر
ریشه در اعماق
خیلی سخته قضاوت نکردن کارا، حرفا و زندگی مردم. همه تلاشمو میکنم اما باز یه سری چیزا تو سرم میچرخه. ازین فکرا متنفرم. انگار یه سری چیزا که از بچگی رفته تو درونمون، چیزایی که همیشه تو جامعه بود، هر چقدم تلاشمونو بکنیم بازم ریشه کن نمیشه. اما میخوام همه تلاشمو کنم. کمرنگترش کنم.
دلتنگی
خیلی وقته که ننوشتم و دلیلی بر این نیست که دوست نداشتم بنویسم. هرچند همه چیز خیلی دوست داشتنی نبود و نیست و خب زندگی اینطوریه. همه چیز قرار نیست رویایی باشه. هرچند انرژی و حس و حالای منفی گاه و بیگاه
بیست فروردین
چرا همه چی کنارت انقدر قشنگ میشه؟ حتی اون فردوسی دوس نداشتنی زشت.کشاورز..لاله..شاد..میدون..هایده..عشق:-*
آی دلبر من
همین الان که با هم سوار بی ار تی ایم، یاد روز ایلتس افتادم. یاد همه روزایی که با هم بودیم. یاد همه راهایی که با هم رفتیم و با هم قراره بریم. خوشحالم که تویی همراه و همسفر من:-)
وای می
طبیعیه که اینقدر همه چی برام سخت بشه؟ مصاحبه ای که روندش به سادترین شکل ممکن باید طی میشد و استرسم سر ارائهاش میبود، الان سختترین کار دنیا شده و ویزا گرفتن محال!
آدم بدون غم نمیشه
نمیشه که همه چی آسون باشه، حتی یه دونش هم نمیشه. انگار باید به سختترین شکل ممکن پیچ و تاب بخوره و بعد به دست بیارمش. یا حتی بدست نیارمش!دیشب یه جمله قشنگ خوندم. "ما آدمها به سختیهای رسیدن به یه هدف عل
پسا آیلتس
فردا الف جی ار ای داره و من دلشوره.اون یکم استرس داره و من خیلی.اون بمن نمیگه استرس دارم و من به اون.اون میگه دلتنگم و من میگم هزار بار دلتنگتر. پ.ن: جمعه ثبت نام کرده و اره همینقد خوشحال.پ.ن۱: لیست دانشگاهاش رو هم من امروز درآوردم و بله خوشحالتر.
حسرت
فرصتایی که از دست رفته... فرصتایی که دیگه هیچوقت پیش نمیاد..به همین هم که داریم شکر.
شادی
آیلتسم اومد و 7.5 شدم. یه سری حرفای مهمی رو باید میزدم که زدم و نتیجه خوبی داشت حرفام. ترم داره تموم میشه و کلی فرجه دارم. یه بافت خریدم برای خودم. کلی هندونه خوردم دیشب. فردا هم آخرین ارائه ارشدم تموم میشه. امشب دیدمش و کلی شیرینی خوردیم. عمیقا احساس خوشحالی میکنم.